افسانه های درد ، پیامبرها و
گوسفندها ، بن بست غیر ادبی و مهگون فضای خلوت افسانگی من .
1. مدت هاست فکرم درگیر آخرین داستانم است : " افسانه ی روسری " . روزی
از داستایوفسکی خواندم که نوشتن زجر و عذابی ابدی است . و اینکه هربار که نویسنده
دست به قلم می برد ، قسمتی از وجودش را جدا می کند و روی کاغذ زندانی می شود .
افسانه ی روسری برایم چنین
تجربه ای بود . نقطه ی شروعش را باید در داستان کولی پیدا کرد . کولی برایم تجربه
ی شیرینی بود که با استقبال اکثر دوستانم مواجه شد و به قول یکی از خواننده ها
نظرات دوستانم جشنواره ی تقدیر بود .
هرچند بی نقص هم نبود و خودم بهتر از هر کس دیگر از نقص هایش آگاه هستم . اما کولی
داستانی بود نسبتا دقیق با ساختاری منسجم تر از کارهای همیشه ام و همین قضیه باعث
شد که علاقه ی زیادی به آن پیدا کنم . شاید از بسته شدن نطفه ی کولی تا ویرایش
نهایی آن یک ماه یا بیشتر طول کشید . دو هفته ای در مغزم خواباندم وتفتش دادم و
بعد آنچه را که در فکرم بود در یک نشست نوشتم . ولی چیزی که پخته ترش کرد ویرایش
فراوان کارم بود . شاید بیش از سی بار کولی را خواندم و ویرایش کردم و هربار نقصی
یا کمبودی را می یافتم و رفع میکردم و در نتیجه کولی زاده شد .
امام افسانه ی روسری چیز دیگری
بود . این جامع ترین کاری است که تا بحال نوشته ام . البته کم نقص نیست و در همین
چند نقد اول نقایصی را دوستانم بر شمرده
اند .
نطفه ی افسانه ی روسری در کولی
بسته شد . بعد از اینکه کولی را نوشتم ، تازه شروع کردم به تحلیل کار خودم . به
قولی شخصیت هایی را که خلق کرده بودم زندگی کردم .
همه می دانند که داشتن یک نقطه
ی اوج در داستان جزو ملزومات است . ولی من همیشه سعی کرده ام داستانم بیش از یک
نقطه ی اوج داشته باشد و این را در کولی به خوبی به کار بردم . یکی از این نقاط
اوج ، بخش ترن سواری راوی با مرد کولی بود و باز شدن روسری دختر جلویی و آن
اتفاقات شیرین که مخاطبین هم از آن بخش استقبال کرده بودند . داشتم به وصیت بالزاک
عمل میکردم و داستانم را زندگی میکردم که رسیدم به این بخش . با خودم گفتم هر چند
این دو دختر شخصیت های جانبی داستانم هستند ، ولی حق زندگی دارند ! بنابراین خودم
را به جای آنها گذاشتم و اولین چیزی که به فکرم رسید انگیزه ی آنها از ترن سواری
بود .
چرا یک نفر می رود شهربازی ؟ چون
نیاز به تفریح دارد . چرا نیاز به تفریح دارد ؟ احتمالا به این دلیل که حال روحی
اش خوش نیست . چرا حالش خوش نیست ؟ دلیل زیاد است . ناراحتی روحی می تواند باشد یا
جسمی . من ناراحتی روحی را انتخاب کردم که عمیق تر است و همه گیرتر. حالا دلیل
آمدن آنها به پارک را می دانستم . اینجا بود که تصمیم گرفتم داستان کولی را از دید
دو شخصیت دیگر داستان ، یعنی دو دختر نشسته در ترن ، تکرار کنم .
هیچ وقت علاقه ام را به فانتزی
و داستان های نمادین انکار نکرده ام . به نظرم مصایب بشری بیشتر از آن است که
بتوان با حرف مستقیم و مبارزه ی رو در رو با آنها مقابله کرد . معتقدم که وقتی
حریف خیلی نیرومندتر است ، رو در رو شدن
با او نه جسارت که حماقت محض است . نظر من این است که در چنین اوقاتی مبارزه ی غیر
مستقیم راه مناسب تر است و این داستان بهانه ای شد تا کمی از دردهای جامعه ی خود
را با زبانی نمادین و غیر مستقیم بازگو کنم .
افسانه ی روسری بلافاصله بعد
از نوشتن کولی در ذهنم خلق شد و بعد از تقریبا دو هفته روی کاغذ آمد . بیش از سی
بار خوانده و ویرایش شد و در نهایت برای مصطفی مردانی خوبم فرستادمش تا نظرش رابگوید
و او داستان را از از لحاظ نگارشی کم نقص دانست . اما اظهار کرد که منطق داستان
مشکل دارد .
به هر حال افسانه ی روسری
دوباره بارها و بارها ویرایش شد تا جایی که احساس کردم با تمام افراط های نمادین ،
داستان بی منطق و ناهمگون جلوه نکند و تبدیل به فانتزی صرف نشود .
اما در شبی که می خواستم روی
وب بگذارمش ،برای آخرین بار خواندمش و این بار نتوانستم جلوی وسوه هایم را بگیرم .
این داستان بعد از مدت ها بهانه ای به دستم داده بود تا به نقد آنهایی بنشینم که
خود را جانشین خدا می دانند و هر کاری را بکنند به نام خدا سند می زنند و مثلا
فلان روز ناگهان میشود " یوم الله " ! البته این داستان فقط نقد از این
گونه انسان ها نبود ، که نقدی بود از حماقت عامه ی مردم . نقدی بود بر کوته فکری
انسان ها که عاجز از درک کمترین لذات هستند و نقدی بود از هر کس که وقتی ماه را
نشانش میدهی به نوک انگشت خیره می شود . اما در آخرین ویرایش ناگهان بر نیش کار
افزودم و همین باعث شد در دام بیفتم و داستانی خلق کنم که به قول دوستان تاریخ
انقضا بر رویش ثبت شده است . هرچند زیاد با این قضیه موافق نیستم ، ولی انکار نمی
کنم که گاهی داستانم از نمادگرایی به شعارگرایی منحرف شده است و این را مدیون آن
ویرایش آخری هستم .
هرچند به شخصه معتقدم همین که حرف
هایم را در قالب داستان زده ام خودش خوب و مفید است ، ولی حالا که فکر می کنم می
بینم می شد همین حرف هارا جوری زد که گل درشت نشود و توی چشم نزند . به قول خودم :
سخت است ، ولی غیر ممکن است !
2. در افسانه ی روسری به هر دری سر زده ام . اما هر چه که گفته ام هر چند با
افراط ، تصویری بوده که امروز در جامعه می بینم . مثالش که خیلی هم آزارم می دهد ،
دختران دبستانی و راهنمایی است که هر روز می بینم . بیچاره ها را مجبور میکنند
لباس های همرنگ بپوشند و بشوند عضوی از گله ی دلخواه آن ها . بلافاصله یاد
فارنهایت 451 و توازن و 1984 و آثاری از این دست می افتم . این نهایت ظلم در
مقیاسی ملی است ! اینکه فردیت انسانی را بگیری و تبدلش کنی به یکی از جمع .
اینطوری از همان بچگی مجبورش می کنی تابع جمع باشد و نتواند روی پای خودش بایستد و
حتی نتواند برای خودش تصمیم بگیرد . البته این دقیقا همان چیزی است که جانشینان
برحق خدا می خواهند ! اینکه تابع باشی و حرف گوش کن . یادم هست یک روز در آن جلسه
ی جنجالی که در دانشگاه با دوستان برگزار کردیم ، مثال گوسفندی را زدم که یک روز
روی دوپایش بلند می شود و زبان باز می کند و به چوپانش می گوید که از طرف خدا آمده
است و همین حرف زدنش هم برای اثبات معجزه و حقانیتش کفایت میکند . فکر میکنید
چوپان به پای گوسفند می افتد و ایمان می آورد ؟ من فکر نمی کنم . به نظر من از
جیبش چاقوی بزرگ و تیزش را در می آورد و سر این فرستاده ی خدا را بیخ تا بیخ می
برد .
تصور کنید روزی یکی از همین ها
که از کودکی مجبور بوده یکی از گله باشد ادعای بزرگی کند و به راستی هم هوش و عقل
و ابزارش را داشته باشد . به نظر شما چوپان هایی که گوسفندها را می چرانند تا به
مسلخ بفرستند می نشینند و به حرف هایش گوش میدهند ؟
فرهنگ گوسفند پروری همیشه و در
همه جای دنیا رایج بوده و هیچ کسی نیست که ازداشتن غلام های حلقه به گوش ناراضی
باشد . ولی در این بین اگر یکی شود اسپارتاکوس ، حتی دوستانش هم زبان او را
نخواهند فهیمد . و این است آینده ی کسانی که از کودکی اصالت وجود خود را در جمع
ازدست داده اند و اگر روزی تنها بمانند و چوپان حمایتشان نکند از همان گوسفند هم
کمتر خواهند بود . لا اقل گوسفند بلد است شکم خودش را سیر کند .
3. حالا که کولی و افسانه ی روسری نوشته ام ،
تخلیه شده ام . سوژه دارم ، ولی رغبتی برای نوشتن آنها در خودم نمی بینم . البته
خودم هم میدانم دلیل اصلی چیشت . این روزها بدجور درگیر کارشناسی ارشد شده ام و
اگر قرار باشد برای اولین بار به حقی که فکر می کنم همیشه از خودم گرفته ام برسم ،
باید مدتی نوشتن و فیلم دیدن و شعر گفتن و خلاصه تمام تفریح هایم را کنار بگذارم .
سخت است ولی غیرممکن است !
4. این روزها تنها تفریحم نه کتاب خواندن است و نه فیلم دیدن . فقط با خودم شعر
زمزمه می کنم . دیروز به دعوت چند دوست خوب رفتم و در جلسه ی شعر دانشگاه نشستم و
بنا به درخواست همین دوستان رباعی محبوب خودم را خواندم :
من منزجر از زمزمه ام ، فریادم
از شعله نزن دم که خودم بر
بادم
در زندگی ام ترش و ملس گم گشته
تلخی کش و شیرین زده ام ،
فرهادم
جالب این بود که با اینکه خودم
شعرم را خواندم و در جلسه حاضر بودم ، یکی که خیلی ادعای شعر و شاعری داشت برگشت و
شعرم را جلوی روی خودم تفسیر کرد ! آی خندیدیم !
اما این روزها یک شعر را بیشتر از بقیه زمزمه می
کنم . چاووشی استاد اخوان که از اول تا آخرش را حفظ شده ام ! خواندنش پنج شش دقیقه
ای طول میکشد ! چند قسمت اش را که بیشتر دوست دارم تقدیم می کنم به تمام عاشقان
هنر و زیبایی :
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ
است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین
رنگ است ؟
.
.
.
و می پرسد - صدایش ناله ای بی
نور :
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ! آی می
پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی یا که لبخندی
فشار گرم دست دوست مانندی
كه مي گويند بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور
خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟ (
یاد خسرو شکیبایی بزرگ و هامونش بخیر !)
.
.
.
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد ؟
.
.
.
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم
هر بار که این شعر را می خوانم ، دغدغه ی رها کردن و رفتن
مثل خوره میافتد به جانم . و میدانم که روزی خواهم رفت . نه خیلی دور . می دانم که
نزدیک است . و مثل همیشه نمی دانم به کجا . مساله بودن نیست ، رفتن است و در حرکت
بودن . دیدن وآموختن .
همین.