تبليغاتX
نیش و نوش

نیش و نوش

داستان ، شعر ، دل نوشته و چرت و پرت های عاشقانه ی یک زنبور

شعرواره ها

آخرین سروده هایم: یک رباعی و یک دو بیتی:

 

در این سرما،در این غوغا،صدایی نیست

خیابان خلوت و حتی گدایی نیست

برای مردمان بی کسی چون من

امیدی،تکه نوری*یا خدایی نیست.

...

ساکت شو غریبه!اینجا همه خوابند

در حسرت یک عمر،مانند سرابند

یاران همه رفتند،من مانده ام و من

آن رفته عزیزان، زندانی قابند.

 

* : می دانم تکه نور ترکیبی عجیب است.ولی من این ترکیب را خیلی دوست دارم و به هیچ وجه عوضش نخواهم کرد!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:1  توسط رامین رادمنش  | 

شعرواره ها

دو بیتی جدیدم که به بیان یک از دوستانم تلفیقی است از پیچیدگیهای داستان و طبع شاعرانه  :

 

شب و وهم و سگان زوزه کش در باد

من و این سنگ سرد و بغض بی فریاد

 

تو و تسبیح و اشک و ناله ی شب ها

تو و الحمد و :" یا رب روح او هم شاد !"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:40  توسط رامین رادمنش  | 

شعرواره ها 2

 

رباعی جدیدم :

آزرده کن و چو کوه صبرم بنویس

فرسوده کن و سینه ستبرم بنویس

 

افکار سیاه تو مزارم اما

یک شعر سپید روی قبرم بنویس


و این غزل رو تقدیم می کنم به تمام صادق محصولی های جهان :

 

و روی حرف من امروز سوی شماست

که حجم شکم حکم آبروی شماست

پدر وکیل و برادر نماینده

شنیده ام وزیر هم عموی شماست

و حکم حکم الهی است چون شما گویید

و کفر نیست که خدا هم هووی شماست

هر آن کسی که حق طلبید بیجا کرد

ببخش که او هم خجل ز روی شماست

گرسنگان همه شب یادتان هستند

و غار و غور شکم ذکرگوی شماست

تمام عمر به چاه گفتم غم دل را

ولی دریغ که چاه هم گلوی شماست .

 

پ.ن : مشکلات وزنی اش رو میدونم . ولی دلم نیومد بهش دست بزنم . دلم می خواست با همین مضمون باقی بمونه . ممکن بود واسه درست کردن وزنش مضمون کمی عوض بشه و من هیچ دلم نمی خواست این اتفاق بیفته .

همین .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 11:55  توسط رامین رادمنش  | 

دردها (3)

افسانه های درد ، پیامبرها و گوسفندها ، بن بست غیر ادبی و مهگون فضای خلوت افسانگی من .  

1. مدت هاست فکرم درگیر آخرین داستانم است : " افسانه ی روسری " . روزی از داستایوفسکی خواندم که نوشتن زجر و عذابی ابدی است . و اینکه هربار که نویسنده دست به قلم می برد ، قسمتی از وجودش را جدا می کند و روی کاغذ زندانی می شود .

افسانه ی روسری برایم چنین تجربه ای بود . نقطه ی شروعش را باید در داستان کولی پیدا کرد . کولی برایم تجربه ی شیرینی بود که با استقبال اکثر دوستانم مواجه شد و به قول یکی از خواننده ها نظرات دوستانم  جشنواره ی تقدیر بود . هرچند بی نقص هم نبود و خودم بهتر از هر کس دیگر از نقص هایش آگاه هستم . اما کولی داستانی بود نسبتا دقیق با ساختاری منسجم تر از کارهای همیشه ام و همین قضیه باعث شد که علاقه ی زیادی به آن پیدا کنم . شاید از بسته شدن نطفه ی کولی تا ویرایش نهایی آن یک ماه یا بیشتر طول کشید . دو هفته ای در مغزم خواباندم وتفتش دادم و بعد آنچه را که در فکرم بود در یک نشست نوشتم . ولی چیزی که پخته ترش کرد ویرایش فراوان کارم بود . شاید بیش از سی بار کولی را خواندم و ویرایش کردم و هربار نقصی یا کمبودی را می یافتم و رفع میکردم و در نتیجه کولی زاده شد .

امام افسانه ی روسری چیز دیگری بود . این جامع ترین کاری است که تا بحال نوشته ام . البته کم نقص نیست و در همین چند نقد اول نقایصی را دوستانم بر شمرده اند .

نطفه ی افسانه ی روسری در کولی بسته شد . بعد از اینکه کولی را نوشتم ، تازه شروع کردم به تحلیل کار خودم . به قولی شخصیت هایی را که خلق کرده بودم زندگی کردم .

همه می دانند که داشتن یک نقطه ی اوج در داستان جزو ملزومات است . ولی من همیشه سعی کرده ام داستانم بیش از یک نقطه ی اوج داشته باشد و این را در کولی به خوبی به کار بردم . یکی از این نقاط اوج ، بخش ترن سواری راوی با مرد کولی بود و باز شدن روسری دختر جلویی و آن اتفاقات شیرین که مخاطبین هم از آن بخش استقبال کرده بودند . داشتم به وصیت بالزاک عمل میکردم و داستانم را زندگی میکردم که رسیدم به این بخش . با خودم گفتم هر چند این دو دختر شخصیت های جانبی داستانم هستند ، ولی حق زندگی دارند ! بنابراین خودم را به جای آنها گذاشتم و اولین چیزی که به فکرم رسید انگیزه ی آنها از ترن سواری بود .

چرا یک نفر می رود شهربازی ؟ چون نیاز به تفریح دارد . چرا نیاز به تفریح دارد ؟ احتمالا به این دلیل که حال روحی اش خوش نیست . چرا حالش خوش نیست ؟ دلیل زیاد است . ناراحتی روحی می تواند باشد یا جسمی . من ناراحتی روحی را انتخاب کردم که عمیق تر است و همه گیرتر. حالا دلیل آمدن آنها به پارک را می دانستم . اینجا بود که تصمیم گرفتم داستان کولی را از دید دو شخصیت دیگر داستان ، یعنی دو دختر نشسته در ترن ، تکرار کنم .

هیچ وقت علاقه ام را به فانتزی و داستان های نمادین انکار نکرده ام . به نظرم مصایب بشری بیشتر از آن است که بتوان با حرف مستقیم و مبارزه ی رو در رو با آنها مقابله کرد . معتقدم که وقتی حریف خیلی  نیرومندتر است ، رو در رو شدن با او نه جسارت که حماقت محض است . نظر من این است که در چنین اوقاتی مبارزه ی غیر مستقیم راه مناسب تر است و این داستان بهانه ای شد تا کمی از دردهای جامعه ی خود را با زبانی نمادین و غیر مستقیم بازگو کنم .

افسانه ی روسری بلافاصله بعد از نوشتن کولی در ذهنم خلق شد و بعد از تقریبا دو هفته روی کاغذ آمد . بیش از سی بار خوانده و ویرایش شد و در نهایت برای مصطفی مردانی خوبم فرستادمش تا نظرش رابگوید و او داستان را از از لحاظ نگارشی کم نقص دانست . اما اظهار کرد که منطق داستان مشکل دارد .

به هر حال افسانه ی روسری دوباره بارها و بارها ویرایش شد تا جایی که احساس کردم با تمام افراط های نمادین ، داستان بی منطق و ناهمگون جلوه نکند و تبدیل به فانتزی صرف نشود .

اما در شبی که می خواستم روی وب بگذارمش ،برای آخرین بار خواندمش و این بار نتوانستم جلوی وسوه هایم را بگیرم . این داستان بعد از مدت ها بهانه ای به دستم داده بود تا به نقد آنهایی بنشینم که خود را جانشین خدا می دانند و هر کاری را بکنند به نام خدا سند می زنند و مثلا فلان روز ناگهان میشود " یوم الله " ! البته این داستان فقط نقد از این گونه انسان ها نبود ، که نقدی بود از حماقت عامه ی مردم . نقدی بود بر کوته فکری انسان ها که عاجز از درک کمترین لذات هستند و نقدی بود از هر کس که وقتی ماه را نشانش میدهی به نوک انگشت خیره می شود . اما در آخرین ویرایش ناگهان بر نیش کار افزودم و همین باعث شد در دام بیفتم و داستانی خلق کنم که به قول دوستان تاریخ انقضا بر رویش ثبت شده است . هرچند زیاد با این قضیه موافق نیستم ، ولی انکار نمی کنم که گاهی داستانم از نمادگرایی به شعارگرایی منحرف شده است و این را مدیون آن ویرایش آخری هستم .

هرچند به شخصه معتقدم همین که حرف هایم را در قالب داستان زده ام خودش خوب و مفید است ، ولی حالا که فکر می کنم می بینم می شد همین حرف هارا جوری زد که گل درشت نشود و توی چشم نزند . به قول خودم : سخت است ، ولی غیر ممکن است !

 

2. در افسانه ی روسری به هر دری سر زده ام . اما هر چه که گفته ام هر چند با افراط ، تصویری بوده که امروز در جامعه می بینم . مثالش که خیلی هم آزارم می دهد ، دختران دبستانی و راهنمایی است که هر روز می بینم . بیچاره ها را مجبور میکنند لباس های همرنگ بپوشند و بشوند عضوی از گله ی دلخواه آن ها . بلافاصله یاد فارنهایت 451 و توازن و 1984 و آثاری از این دست می افتم . این نهایت ظلم در مقیاسی ملی است ! اینکه فردیت انسانی را بگیری و تبدلش کنی به یکی از جمع . اینطوری از همان بچگی مجبورش می کنی تابع جمع باشد و نتواند روی پای خودش بایستد و حتی نتواند برای خودش تصمیم بگیرد . البته این دقیقا همان چیزی است که جانشینان برحق خدا می خواهند ! اینکه تابع باشی و حرف گوش کن . یادم هست یک روز در آن جلسه ی جنجالی که در دانشگاه با دوستان برگزار کردیم ، مثال گوسفندی را زدم که یک روز روی دوپایش بلند می شود و زبان باز می کند و به چوپانش می گوید که از طرف خدا آمده است و همین حرف زدنش هم برای اثبات معجزه و حقانیتش کفایت میکند . فکر میکنید چوپان به پای گوسفند می افتد و ایمان می آورد ؟ من فکر نمی کنم . به نظر من از جیبش چاقوی بزرگ و تیزش را در می آورد و سر این فرستاده ی خدا را بیخ تا بیخ می برد .

تصور کنید روزی یکی از همین ها که از کودکی مجبور بوده یکی از گله باشد ادعای بزرگی کند و به راستی هم هوش و عقل و ابزارش را داشته باشد . به نظر شما چوپان هایی که گوسفندها را می چرانند تا به مسلخ بفرستند می نشینند و به حرف هایش گوش میدهند ؟

فرهنگ گوسفند پروری همیشه و در همه جای دنیا رایج بوده و هیچ کسی نیست که ازداشتن غلام های حلقه به گوش ناراضی باشد . ولی در این بین اگر یکی شود اسپارتاکوس ، حتی دوستانش هم زبان او را نخواهند فهیمد . و این است آینده ی کسانی که از کودکی اصالت وجود خود را در جمع ازدست داده اند و اگر روزی تنها بمانند و چوپان حمایتشان نکند از همان گوسفند هم کمتر خواهند بود . لا اقل گوسفند بلد است شکم خودش را سیر کند .  

 

3.   حالا که کولی و افسانه ی روسری نوشته ام ، تخلیه شده ام . سوژه دارم ، ولی رغبتی برای نوشتن آنها در خودم نمی بینم . البته خودم هم میدانم دلیل اصلی چیشت . این روزها بدجور درگیر کارشناسی ارشد شده ام و اگر قرار باشد برای اولین بار به حقی که فکر می کنم همیشه از خودم گرفته ام برسم ، باید مدتی نوشتن و فیلم دیدن و شعر گفتن و خلاصه تمام تفریح هایم را کنار بگذارم . سخت است ولی غیرممکن است !

 

4. این روزها تنها تفریحم نه کتاب خواندن است و نه فیلم دیدن . فقط با خودم شعر زمزمه می کنم . دیروز به دعوت چند دوست خوب رفتم و در جلسه ی شعر دانشگاه نشستم و بنا به درخواست همین دوستان رباعی محبوب خودم را خواندم :

 

من منزجر از زمزمه ام ، فریادم

از شعله نزن دم که خودم بر بادم

 

در زندگی ام ترش و ملس گم گشته

تلخی کش و شیرین زده ام ، فرهادم

 

جالب این بود که با اینکه خودم شعرم را خواندم و در جلسه حاضر بودم ، یکی که خیلی ادعای شعر و شاعری داشت برگشت و شعرم را جلوی روی خودم تفسیر کرد ! آی خندیدیم !

 اما این روزها یک شعر را بیشتر از بقیه زمزمه می کنم . چاووشی استاد اخوان که از اول تا آخرش را حفظ شده ام ! خواندنش پنج شش دقیقه ای طول میکشد ! چند قسمت اش را که بیشتر دوست دارم تقدیم می کنم به تمام عاشقان هنر و زیبایی :

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

.

.

.

و می پرسد - صدایش ناله ای بی نور :

کسی اینجاست ؟

هلا ! من با شمایم ! آی می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد ؟

نگاهی یا که لبخندی

فشار گرم دست دوست مانندی

كه مي گويند بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور
خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟ ( یاد خسرو شکیبایی بزرگ و هامونش بخیر !)

.

.

.

كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
 
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد ؟

.

.

.

و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
 
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

 

هر بار که این شعر را می خوانم ، دغدغه ی رها کردن و رفتن مثل خوره میافتد به جانم . و میدانم که روزی خواهم رفت . نه خیلی دور . می دانم که نزدیک است . و مثل همیشه نمی دانم به کجا . مساله بودن نیست ، رفتن است و در حرکت بودن . دیدن وآموختن .  

همین.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 9:55  توسط رامین رادمنش  | 

شعرواره ها

کرکس ها


دوباره چای و قند و چند خط خیام

پس از صرف کمی از آن غذای چرب و خوش ترکیب

دوباره سر به بالین چشم در چشم تو ای حوری وش هر لحظه حاضر

و می نوشم کمی از چای

و می بویم کمی از عطر جان بخش نگاه تشنه ات را

دوباره لذت خوردن و خوابیدن و نوشیدن

 

هوای مغز من امشب بهاری است

دوباره مثل هر شب هیچ ابری نیست

ولی نه ! صبر کن ! آن دورترها

همان جایی که هر شب باغ گل بود!؟

نگاه سرد ابری کوچک اما شوم

که هر دم می شود افزون به حجم زشت و ناجورش

می اندازد به قلبم لرزه ای کوچک

نمی بینی ؟

نگاهت را بگیر آن سو

به سویی که ببینی آن پسر را با لبان خشک

به صورت خفته تا شاید

کمی از درد بی درمان خود کاهد

از آن درد همیشه حاضر و غران ، درد نان

ولی افسوس

نمی داند که کرکس ها برایش نقشه ها دارند

نمی داند در آن افکار وهم آلود و خون آشام

به شکل تکه ای از یک شکار راحت و خوش طعم می بینند جسمش را

کمی هم دورتر شاید

نشسته مردی از جنس همان کودک

گرفته سر به زانو ، با غمی سنگین

کنارش دخترش افتاده بی جان و به هم پیچیده و خونین

به زیر گونه ی سرخش که اکنون سرخ تر هم هست

ببین آن چاله ی تاریک وحشی را

که سوی دیگرش پیداست

و چشمانی که گویی خالی از رویاست

 

نگو بس است ! این آغاز شعرم بود !

تو باید بیشتر بینی

از این سرها ، از این ناگه به خون پیچیدگان آشنا با مرگ

و تازه شاه بیت عالم تاریک من اینجاست

همین جا ، پیش تو ، اکنون ، در این بستر

 که بویت پاک خواهد کرد

تمام خاطرات آدمیت را

و هر حسی که گاهی قلب را آشفته تر می کرد

و من چون گنگ در رویا

تمام مردگان و زندگان مرده را بر باد خواهم داد

برای یک غذای خوب و یک فنجان چای و بوی موی تیره و تب دار

و با هر بوسه ات هر شب

ز یادم پاک خواهی کرد

که من هم کرکسی هستم

به روی  لاشه ی یک کودک بیمار

 


رامین رادمنش 8/8/1387

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:52  توسط رامین رادمنش  | 

دردها2

 باران های افسرده ،کوسه های شاخدار ، دروغ های کله چکشی و چرت و پرت های خدا

 

1. این روزها که باران می بارد ، دیگر مثل قدیم ها نیست . زمانی دوست داشتم بروم زیر باران و موهایم خیس خیس بشود . فقط برای خیس شدن . نه برای حس شاعرانه و این مزخرفات عاشقانه . باران برای باران ، نه برای حس و حال شاعرانه ی آن . من که شاعر نیستم . تازه کلی دوست دارم که آنها هم شاعر نیستند .

به نظرم واژه اش را پیدا کرده ام . می گویند : افسردگی زمستانی . چند روز پیش از دوستی شنیدمش . رفتم و درباره اش خواندم و دیدم همین است که من هستم .

چه خوب ! پس من افسردگی دارم . من بیمار هستم . این خیلی خوب است ! بالاخره یک چیزی هستم . بهتر از هیچ بودن است . حالا چیزی دارم که با آن شاخ به شاخ شوم و بشوم همان مبارز قدیمی که دوست داشت ته و توی همه چیز را در بیاورد و با همه سرشاخ شود . همان آدمی که همیشه در حال شوخی بود ، ولی زیر لبخندهایش یک شمشیر داشت تا به وقت نیاز بیرون بکشد . راستش دلم برای شمشیرم تنگ شده . برای نیش هایم . برای نقدهایم . برای روحیه ی شورشی و دیوانه مسلک خودم که انگار مدت هاست خوابیده و شاید هم مرده . دوستی گفت : خیلی عوض شده ای . بدجوری محافظه کارانه حرف میزنی .

راست می گفت . هر چند به ندرت راست می گفت .

 

2. چند روزی است سر دوراهی مانده ام که آیا بروم سراغ کارشناسی ارشد یا عطایش را به لقایش ببخشم ؟ از یک طرف میدانم که اگر مدرکش دستم باشد همه چیز ساده تر است و از طرف دیگر به خودم میگویم این لیسانست را که مفتی گرفته ای ! ارشد را میخواهی چکار ؟ تا بحال چه لذتی از دانشگاهت برده ای؟ ( بجز چشم چرانی های گاه و بیگاه که انصافا لذتش ورای این بحث است ) .

از طرف دیگر دغدغه ی بودن در اقیانوس بدجوری توی سرم جولان می دهد . یادش بخیر تیم برتون خوبم که روزی به من گفت :" تو یک ماهی بزرگ بودی تو برکه ی خودت . اینجا اقیانوسه . خفه میشی . "

زده به سرم که به بهانه ی خواندن ارشد بروم توی اقیانوس و با کوسه ها شاخ به شاخ بشوم که :

"دنیا همیشه زیر پر و بال کوسه هاست ".

این تصمیم را که بگیرم احتمالا یک تصمیم دیگر میرود توی سرم . تا جایی که یادم هست همه ی عمرم یا بیشترش را صرف تصمیم گرفتن کرده ام و کرده ایم . عمل هم داشته ام ، ولی در حد همان برکه بوده که اگر من نباشم هم برکه است . دنبال جایی میگردم که مال خود خودم باشد که اگر نباشم " با هر جنبش نبضم هزاران اخترش پژمرده و پرپر بر زمین افتد . "

به این می گویند:  A.D.D .

 

3. چرا دروغ ؟ کلی کتاب تلنبار کرده ام دور و برم ولی هیچ کدام را نمی خوانم . از " عشق سال های وبا " بگیر تا "نامه هایی به یک نویسنده ی جوان " که قبلا گفتم میخوانم ولی نیمه کاره رهایش کرده ام . ای بوک هم اگر میخوانم تکراری است  . مثلا امروز نشستم و برای خدا می داند چندمین بار بوف کور را خواندم . به جایش می توانستم از داستایوفسکی بخوانم یا عباس معروفی یا کارور یا چخوف یا هاینریش بل یا کلی نویسنده ی دیگر که توی هارد کامپیوترم خاک می خورند .

یک بار یکی گفت : بعضی ها سرشان خیلی شلوغ است . ولی بعضی ها خودشان هم باورشان می شود که سرشان شلوغ است .

او هم راست می گفت . آن یکی هم راست می گفت . من هم راست می گویم . مهرداد هم راست می گوید . از فرط بیکاری وقت سر خاراندن ندارم . وسط یکی از همان تصمیم های مثلا بزرگ همیشگی گیر کرده ام . مثل این است که وسط بعد n  و n-1 گیر کرده باشی و نتوانی به زمان و فضا چین بدهی .

 

4. این روزها آن قدر چرت و پرت می شنوم که حالم از چرت و پرت هم به هم میخورد . زمانی چرت و پرت هم برای خودش حرمتی داشت . لااقل می شد بهش خندید . ولی حالا اگر به چرت و پرت های دیگران بخندی – دیگرانی از ما بهتران – می گیرند و به زور می فرستندت خدمت مقدس سربازی . باور نمی کنید ؟ من هم نمیکردم . ولی شد . حالا باور کنید .

بد زمانه ای است . من واقعا مانده ام این نظام دو برره چطوری تا بحال طاقت آورده ؟ حتی اگر فرض محال را بگیریم که این نظام از طرف خود خداوند ( اگر وجود داشته باشد ) و برای هدایت امثال من از طبقه ی هفتم آسمان نزول اجلاس کرده ، بودنش و ماندنش بسی جای تامل است . این نظام ما یا شاید هم نظام آنها دقیقا شان نزول همان مثل شنا بر خلاف جریان آب است . حتی اگر فرض کنیم این جریان آب می رود و می رود و آخرش می ریزد توی گردابی چنان حایل که تهش می رسد به ته جهنم ، این شنا کردن کاری احمقانه است و شاید هم نشدنی . نمی دانم تا کی می توانیم شنا کنیم ؟ ولی آخرش را می دانم . بقیه با خیالی راحت و حتی با لذت می افتند توی گرداب ، ولی ما جانمان در می آید و شیره جسم و روحمان کشیده می شود و همه اعتقادتمان به باد می رود ، بعد می افتیم توی گرداب .

گاهی می گویم کاش خدا نبود . آن وقت آدم می دانست خودش است و خودش و هر کاری که میکرد خودش را مقصر می دانست و نه خدا و شیاطین و تقدیر و کلی چیزهای نبوده ی دیگر را .

اصلا از این به بعد این شد فلسفه ام . خدا وجود ندارد . اینجوری زندگی کردن سخت تر ، ولی شیرین تر است . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:56  توسط رامین رادمنش  | 

پازل


امروز صبح توی کوچه خدا را دیدم . دو تا چوب زده بود زیر بغلش و داشت لنگان لنگان میگذشت . هیکل لاغرش زیر بار خودش تا شده بود . همین جوری که داشتم نزدیکش می شدم قلبم داشت مثل گنجشک می زد . یک لحظه فکر کردم پریده بیرون و دستم را دراز کردم که بگیرمش . اما وسط راه بی خیال شد . یعنی زورش به پوستم نرسید که به کرگدن گفته زکّی.

سرش را انداخته بود پایین . موهای سیاه و بلندش ریخته بود روی صورتش . هر بار که چوب هاش را جلو می انداخت موها تکان میخوردند و قیافه اش مثل یک پازل از لای آن ها دیده می شد. انگار صورتش را ریخته بودند توی چرخ گوشت یا توی یکی از این دستگاه هایی که صفحات سانسور شده ی کتاب ها را می ریزند و چرخ می کنند . اما از پشت همین پازل انگار از دو تا چشم نوری بیرون می زد . سنگفرش پیاده رو را سوراخ می کرد و دو تا خط سیاه پشت سرش جا می گذاشت . حواسش به هیچ جا نبود . انگار همین هیکل پیزوری را در این دنیا داشت . بقیه اش توی خودش جمع شده بود .

فاصله مان زیاد نبود . دلم میخواست برگردم . می ترسیدم چشمم بیفتد توی آن چشم ها و لو بروم . می گفتم نکند سرش را بالا بیاورد و ته چشمهایش یک نوری باشد . حتما هست . وگرنه چطوری آن دو تا خط سیاه را روی پیاده رو می اندازد ؟ می ترسیدم چشم هاش چشم هام را سوراخ کند و ببیند چیزهایی را که خودم هم سالها بود ندیده بودم . می ترسیدم بین آن ها چیزی باشد که دخلم را بیاورد . یا شاید هم دخلم آمده بود ؟ خیلی وقت بود دخل و خرجم جور در نمی آمد . هر چی چرتکه می انداختم اژدها میشد و با مارها دست به یکی می کرد و مرا می خوردند .

به هم رسیدیم . سرم را گرفتم پایین . خودم را تاب دادم که تنه ام به تنه اش نگیرد ، اما دستم خورد به چوب زیر بغلش و ولو شد روی زمین . آخ هم نگفت . انگار کارش همین بود که بیفتد و آخ نگوید .دست بردم بلندش کنم که ناگهان سرش را بلند کرد و چشمش افتاد توی چشمم . خشکم زد . توی چشمهاش هیچ نوری نبود . اصلا چشم نداشت . به جای چشم دو تا زخم به شکل ضربدر بود . دهانش را هم بخیه زده بودند . روی لبهایش نخ بخیه تاب می خورد . انگار یک لبخند یکوری هم روی لبهاش بود . صورتش لاغر و استخوانی بود . فکر کردم سال هاست هیچ چی نخورده . با همان چشم های نداشته ی ضربدری اش طوری زل زده بود توی چشمهام که احساس کردم پس سرم سوراخ شده و هوای مغزم دارد سوت کشان فرار می کند .

زیر لب گفتم : خدایا کمکم کن !

از زیر همان لب های دوخته صدایی گرفته گفت : تو باید کمکم کنی . تو زدی زیر چوبم و زمین خوردم . دستم را بگیر .

بی اختیار دستش را گرفتم . آنقدر سرد بود که دستم چسبید به دستش . مثل این بود که به یک قالب یخ چسبیده باشم . هر طوری که بود دستم را پس کشیدم . یک تکه از پوست انگشت شستم کنده شد و ماند روی دستش . بلند شدم و با تمام توانم فرار کردم . آن قدر دویدم که نفسم بند آمد . 

خوب که نگاه کردم دیدم جلوی اداره هستم . مثل خری که هر جا ولش کنند طویله اش را پیدا می کند ، خودم را رسانده بودم اداره .

وارد اداره شدم . خواستم از پله ها بالا بروم و بیفتم روی صندلی ام  که چشمم افتاد به دو تا خط سیاه موازی روی دیوار . یکی با خط بد نوشته بود : این خط ها را بگیر و بیا . گرفتمش . همان طور که چشمم به خط های سیاه بود رفتم و رفتم تا رسیدم به در دستشویی . خط ها پایین آمده بودند رفته بودند زیر در . رفتم تو . روی کف دستشویی دنبالشان کردم . رفتند تا رسیدند به دیوار . بعد بالا آمدند و من هم با آنها بالا آمدم . رسیدند به آیینه . رفتند بالا و بالا و چشمهایم روی آن ها سُر خورد . تا اینکه وسط آیینه خط ها تمام شد و به جایش دو تا نقطه ی سیاه بزرگ ماند . انگار هر چه زور زده بودند نتوانسته بودند بالاتر بروند و مثل یک لکه ی خون آن جا جمع شده بودند . آن دو تا نقطه ی سیاه در آیینه درست افتاده بودند روی چشمهایم . موهایم ریخته بود روی صورتم و از پشت آنها قیافه ام مثل تصویر یک پازل دیده می شد . انگار صورتم را ریخته بودند توی یک چرخ گوشت یا یکی از آن دستگاه هایی که با آن ها صفحات سانسور شده ی کتاب ها را چرخ می کنند .

 

رامین رادمنش

7/7/1387

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:54  توسط رامین رادمنش  | 

عقرب و آتش و ایده های یک مازوخیست ...


و خداوند به ما روح دمید
پاک و معصوم و نجیب

و سپس اینتر زد!

ما همه وارد این عالم خاکی گشتیم .

شیشه ی شیر برایم همه ی دنیا بود

چه کسی می دانست

جنگ یعنی چه ؟ مردن چیست ؟

زندگی برای ما

هوس جوجه درون دل یک گربه نبود

(گربه های آن زمان

عاشق یونجه و سبزی بودند )...

1. و خداوند دوباره مرا به این راه فرا خواند . برگشته ام از دوران خفا . از دوران کما . مدتی رفته بودم و نیش خود را تیز میکردم . آتش درونم شعله می کشید و از ترس خودم را نیش می زدم . در این مدت که نبودم واقعا نمی دانم بودم یا نبودم . هر چند همیشه بوده ام ، اما بیشتر بودنم و نبودنم یکسان بوده و بود و نبودم را در این نبودن باخته ام . تا اینکه این اواخر ( دو سال اخیر ) فهمیده ام که بودن یا نبودن مساله نیست . رفتن مهم است . هیچ کس تا بحال مقصد را ندیده و اگر دیده دیگر دست ما کوتاه و خرما بر نخیل . این مدعیان هم همه در طلبش بی خبرانند . مهم رفتن است و در این رفتن همه چیز رنگ و بوی بودن می گیرد . وگر نه که آوازش از دور خوش است . و آواز هم هست و نیست اگر گوش باشد یا نباشد . و این درس را فقط از نوشتن آموختم . جایی که گوش هایی تیز همیشه بوده اند و نقدم کرده اند و بودنم را داد زده اند .

 

اینجا بیشتر درد دلهایم را خواهم نوشت و شعرهایم را . داستان هایم را در وبلاگ پاتوق ادبی بخوانید که هنوز خانه اول من است و خانه امیدم و مقالات ادبی و ترجمه هایم را در وب سایت پاتوق ادبی که گوشه ای است پاک و پر نور و همیشه برای مستی ذهن های خسته یکی دو لیوان معجون ادبی پیدا می شود .

 

2. این روزها میروم و می نشینم در جلسات انجمن شعر و ادب ابهر که مدتی است رنگ و بوی دیگری گرفته . بار اول که رفتم همه داشتند به هم نگاه میکردند و چند نفر بالای مجلس حرف می زدند برای خودشان . تا وسط جلسه هیچ نگفتم و ناگهان مثل همیشه بنای مخالفت را گذاشتم . دیدم همه یک جوری نگاهم می کنند .  به نظرم این جلسات یک آدم جنجالی مثل من کم داشت که به گندش بکشد ! من هم که تخصصم در خراب کردن است . راستش با چیزهای خنثی میانه ای ندارم . یا خوب خوب باش یا بد بد . خنثی بودن همان نبودن است . حتی بد هم با بد بودنش درواقع بودنش را داد می زند . دوستی یک روز به من گفت : اگر میخواهی درس بخوانی شاگرد اول شو . اگر میخواهی مبارز باشی بهتر از چه گوارا باش و حتی اگر می خواهی بسیجی شوی بهترین باش . راست می گفت . بودن معمولی و خنثی همان عدم وجود است .  

هر چند با مخالفت من روی بچه های دیگر هم در نقد کردن باز شد ، ولی حق مطلب را که ادا کنیم باید گفت جلسات نه با نقدهای گاه و بیگاه و درست و نادرست من ، که با اضافه شدن چند نفر آدم کار درست جان گرفت . دمشان گرم و سرشان خوش باد .
با آمدنشان من کمتر حرف میزنم و بیشتر گوش می دهم . یک روز یک نفر گفت گوش دادن هنر آدم های کنجکاو است . راستش آن آدم همیشه چرت و پرت زیاد می گفت !

 

 

3. آنهایی که مرا می شناسند می دانند که آدم آرامی نیستم و همیشه دلم غنج می رود برای حرکت . دو تا ایده توی سرم هست که مانده ام شروعشان کنم یا نه . اتفاقات دو سال اخیر و واکنش های منفی مسئولین که در نهایت باعث شد هر دو تا مجله ی تخصصی مان ( شارپ برای رشته کامپیوتر و فکور برای ادب و هنر ) را تعطیل کنیم ( و نه تعطیل کنند ) و نیز بی خیال شدن کانون فیلم که مطمئنم خیلی از آن آدم های خنثی ر ا ارضا کرد ، و همین طور کوبیدن اتاق فکرمان و بر پا کردن اتاق بسیج کارمندی در سه اتاق ! باعث شده کمی تردید کنم . راستش کمی هم زین همرهان سست عناصر دلم گرفته و چند تا رستم و ترجیحا برای تلطیف افکار عمومی و خصوصی یک چند تایی هم گردآفرید می خواهم .
یکی از این دو تا طرح که گفتم چیز زیاد بزرگی نیست . چند روز پیش بحثی داشتیم که نتیجه اش این شد که ابهر ما با 200 هزار نفر جمعیت و چهار پنج تا منطقه و کلی ادیب و شاعر و دانشمند ، بدجوری نیاز به یک خانه ی داستان دارد . خودم چند تایی را می شناسم که تخصصی روی داستان تمرکز کرده اند . البته کسانی را هم می شناسم که کوچک ترین اطلاعی از عناصر داستان ندارند و شروع کرده اند به نوشتن رمان های
N  صفحه ای . این را که گفتم یادم آمد آن اصطلاح قماربازها : شانس تازه کار ! این جور کارها همیشه چون از روی دل و احساس هستند معمولا کار بدی از آب در نمی آیند . اما بار دوم که نویسنده خواست بنویسد می بیند خالی شده و هیچ سوژه و شخصیتی توی فکرش نمی جنبد .
تا چند روز دیگر ، میخواهم با کمک دوستان این طرح را عملی کنم . امیدوارم چند نفری بیایند و گوشه ی کار را بگیرند تا این بار هم تنها نباشم .
طرح دوم اما بلندپروازانه تر است . چیزی نمی گویم تا وقتی که با دوستانم مشورت کنم و ببینم کسی پایه است یا نه ؟ بعدش هم باید بریزیم سر مسئولین دانشگاه که خودش داستانی است که هفتاد و دو تن باید بنویسند هر کدام هفتاد من کاغذ . فقط خدا خدا می کنم که این طرح راه بیفتد و یادگاری از ما در این گنبد دوار بماند ، ماندنی .

 

 

4 – این روزها که کم کم دارم پناهگاه آرام و دنج ناتورالیستی خودم را از دست میدهم ، بدجوری افتاده ام به صرافت خواندن . جایی همه را خالی کرده ام . ایناهاش>>> ( ) .ناراحت نباشید . به همه تا جا می شود . برای بار دوم رفته ام سراغ استاد بهمنی و دوباره گاهی دلم برای خودم تنگ می شود .
داستان های کوتاه همینگوی رسیده به دستم و دارم هضمش می کنم و یاد میگیرم که چگونه می توان داستان نوشت . اینکه چگونه بنویسم که آنچه را می خواهم بگویم نگویم و آنچه می گویم سایه ای باشد از آنچه می خواهم بگویم . همینگوی درباه ی پیشرفت خودش حرف جالبی می زند که بی ارتباط با ورزش محبوبش _ مشت زنی _ نیست :
"آرام و آهسته شروع کردم و سوخوروف را کنار زدم . با یک ضربه ی فنی از پس استاندال بر آمدم . با فلوبر به وقت سوم رسیدم اما شکستش دادم . اما هیچ گاه به من نگویید که با تولستوی به رینگ بروم . من یکی جراتش را ندارم . "
راستی کتابی هم به دستم رسیده که بدجوری غرقش شده ام . ماریو بارگاس یوسا در "نامه هایی به یک نویسنده ی جوان " هر چه را که می خواستم دارد .
این ها را که بگذارم کنار این اواخر با عباس معروفی به قول صالح علا زلفی به هم گره زده ایم! سال بلوا داغونم کرد ( نه به سبک مهدی عسگری ) و سمفونی مردگان نابود ! دارم کم کم با ادبیات وطنی آشتی می کنم . آن هم از وقتی که عباس معروفی در سمفونی مردگان نوشت : "
برف سنگینی باریده بود و کلاغ ها ریخته بودند توی شهر . روی دودکش ها ، طارمی ها و چنارها . همه جا بودند و پشت سر هم می گفتند : برف ، برف ."
چقدر درک ظرافتش برایم شیرین و دلچسب بود . باید ترک بود و ظریف تا از این جمله لذت ببری . آیدین این داستان همان قدر در زندگی ام تاثیر گذاشت که ساموئل هامیلتون در شرق بهشت . راستش بعد از خواندن خداحافظ گاری کوپر یادم رفته بود که هنوز هم ساموئل هامیلتون ها هستند . آیدین این را دوباره به یادم آورد .
این را که گفتم دوباره چیزی یادم آمد که میگویم و تمامش می کنم . عباس قادری ، خواننده ی محبوب نسل خودش، را برای عروسی آورده بودند به شهر ما ( که من با افتخار هنوز کَند می ناممش ) . وقتی قادری وارد شد یکی از اهالی که به قول خودش خیلی مشتی بود یکی زد پشتش و گفت : " نه جورَی عابّاس !؟" ( یعنی : چطوری عباس ؟!)
من هم حالا می خواهم به عباس معروفی بگویم " " ساغول عابّاس ! "
دلم خیلی پر بود از مدت ها خصوصی ننوشتن . کمی خالی شدم . به قول یکی از دوستان : یه مدت که ننویسی درد می کند بدجور !


+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:12  توسط رامین رادمنش  |